
بهار آمد كه هر ساعت رود خاطر به بستاني
به غلغل در سماع آيند هر مرغي به دستاني
دم عيسي است پنداري نسيم صبح نوروزي
كه خاك مرده باز آرد در آن روحي و ريحاني
به جولان و خراميدن در آمد سرو بستاني
تو نيز اي سرو روحاني، بكن يك بار جولاني
بيار اي باغبان سروي به بالاي دلارامم
كه باري من ندانستم چنان گل در گلستاني
تو آهو چشم نگذاري مرا از دست تا آن گه
كه همچون آهو از دستت، نهم سر در بياباني
كمال حسن رويت را صفت كردن نمي دانم
كه حيران باز مي مانم، چه داند گفت حيراني
وصال توست گر دل را قراري هست و آرامي
كنار توست گر غم را كناري هست و پاياني
طبيب از من به جان آمد كه سعدي قصه كوته كن
كه دردت را نمي دانم برون از صبر درماني
سعدي شيرازي
بهار در درون توست . بگذار قلبت شكوفه بزند و روحت سبز شود و از دستهايت رنگين كمان ببارد . بهار را باور كن ! بهار در رگهاي تو جريان دارد . بهار در ني ني چشمهايت سوسو مي زند ، بهار دركوچه باغ هاي ذهن من سرمي كشد.بهار در درون سينه ات خوابيده است. بهار را باوركن ! بهار را بيداركن ! بهار را صدا بزن ! بهار شو ! بهاري شو ! شكوفه بزن ! سبز شو ! جاري شو ... آنگاه بهار را به همه تبريك بگو
عيدتان مبارك




